بسان آواره ای هستم اندر کویر خستگان/ تشنه ی یک جرعه لبخند / و بی قرار سایه ی نگاهی آرام / که در نقطه ی تلاقی آن با نگاه بی تاب من / دریچه ای از عشق پدید آید / دریچه ای که از آن / به فراسوی مرز احساس و حقیقت بنگرم/ ... نازینم دوستت دارم


كلبه ی رويا













 

a

| نظرات 36 | 5:21 PM سه شنبه، 4 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: آرمان يگانه | موضوع: کارت پستال


 بگذار که در حسرت ديدار بميرم

در حسرت ديدار تو بگذار بميرم

دشوار بود مردن و روي تو نديدن

بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم

بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب

 در بستر اشک افتم و ناچار بميرم

تا بو ده ام اي دوست وفادار تو بودم

 بگذار که اي دوست وفادار بميرم

| نظرات 1 | 5:03 PM سه شنبه، 4 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: آرمان يگانه | موضوع: درد دل


 

 

  دلش

چون آسمانها بیکران است...

نگاهش به وسعت یک اقیانوس

و کلامش...

و کلامش چون ترنم باران دلنشین است               

 

        ***  ***  ***

ای کسیکه هستی ام برای توست

بخوان شعرهایم را

و ببین

که در نبودت رنگ باخته اند

و چه بی قافیه اند و سپید...

      سپید مثل نوری که به قلبم تاباندی...

  

http://dashteroya.iranblog.com/   «بلا!»

| (نظر بدهید.) | 10:36 PM جمعه، 16 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: آرمان يگانه | موضوع: عاشقانه ها


 

کارت پستال درخواستی  www.orchid.blogfa.com

 دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
 در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
 پشت تبریزی ها
 غفلت پکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
 سوسماری لغزید
 راه افتادم
یونجه زاری سر راه
 بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
 و فراموشی خک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
 و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
 چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
 سایه هایی بی لک
 گوشه ای روشن و پک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
 مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند

| نظرات 1 | 9:51 PM جمعه، 16 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: آرمان يگانه | موضوع: عاشقانه ها


 http://files.myopera.com/mymaryam/orchid/bayad-bemiram.jpg

| (نظر بدهید.) | 9:35 PM جمعه، 16 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: آرمان يگانه | موضوع: کارت پستال


 

| (نظر بدهید.) | 9:30 PM جمعه، 16 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: آرمان يگانه | موضوع: کارت پستال


سلام ...
نمي دونم چي بايد بنويسم اما مي دونم هر چي  مي نويسم  درد دلمه ...
دوست داشتم يكي باشه الان ناز من رو بكشه ...  منم براش ناز كنم ...  سرم رو بزارم رو شونش
نمي دونم چي شده ! اما خيلي تنها شدم ...
نمي دونم چي بايد بنويسم  
دنبالش گشتم ...
پيدا نشد ...
آخه كسي كه رفته ديگه بر نمي گرده ...
وقتي بقيه رو مي بينم حسوديم مي شه ....
آخه من چي كار كردم كه بايد اين قدر تنها باشم ...
تنهاي تنها ...


آرمان ؛ ستاره ي تنها

| نظرات 9 | 10:59 AM دوشنبه، 21 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: آرمان يگانه | موضوع: درد دل


 سکوت سرد شب تنم را به لرزه می کشاند

 

 

و این تلاطم

 

پیکرم را می جود در اعماق شب

 

گم می شوی به تندیه رعد

 

و باز خواهم خندید

 

حتی به تو که نفرت بار به من می اندیشی

 

شاید می خندم چون می دانم

 

خنده ام  بر لب از آن من است

 

من باید بخندم

 

من باید خدای خنده ام را

 

به همه نشان بدهم

 

خیالی نیست اگر صدای خنده ام را دیگران بشنوند

 

و بخندند

 

دلمان خوش باد

 

همین بس مرا

 

همین بس

 

همین

| (نظر بدهید.) | 5:39 PM شنبه، 19 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: آرمان يگانه | موضوع: شعر


 

| نظرات 6 | 8:13 PM یکشنبه، 13 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: آرمان يگانه | موضوع: درد دل


 برای شادی روح ستاره ی آسمون من همه با هم فاتحه بخونیم ...

بسم الله الر حمن الر حیم

الحمد الله رب العالمین .....

| نظرات 2 | 6:05 PM شنبه، 12 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: آرمان يگانه | موضوع: عمومی


 

Another year older
And what can I say
Other than I love you
On your special day

Years have past
From when
we first met

These have been times
I will never forget

Always remember
That
I'm thinking of you

Not just on your birthday
But every other day too

So I wrote you this poem
And
give you my heart

To show that you mean the world
To me, every part

 

 

روزام اونقدر سریع می رفتند که دیگه تو باورم هم نمی گنجید

نباشی...

روزام اونقدر شاد و بی دغدغه می گذشت

که دیگه طعم غم یادم رفته بود

یادم رفت چقدر واسه لحظه لحظه داشتنت دعا کردم

چند سیل اشک ریختم

چند سال بزرگ شدم

ستاره !

من واسه همون چند ماه به اندازه همه عمرم تغییر کردم

کل وجودمو برات تغییر دادم

اخلاقمو

طرز تفکرمو

قیافه مو

حتی نوع حرف زدنم رو…

همونی شدم که می خواستی

به خدا منت سرت نمیذارم

مطمئنا چیزی که تو میخوای خواسته ی من هم هست

اینو همیشه بهت گفتم

و میگم…

.

.

.

امروز

سومین باریه که تولدت رو تنهایی جشن می گیرم

هیچوقت روز تولدت کنارت نبودم

اما امسال خیلی غریبم

حداقلش این بود که سالهای پیش بهت می گفتم

""تولدت مبارک""

امسال حتی از این نعمت خشک و خالی هم دریغم کردی

این رسمش نبود

به خدا قسم این رسمش نبود

بی وفایی کردی اینبار…

.

.

.

روز تولدته

نمیخوام دوباره طومار گله و شکایت هامو از نو بنویسم

خودت هم خوب می دونی باهام چیکار کردی

مطمئنم که الان تو ذهنت میگذره

که من چه جوری کنار اومد با نبودنت…

کنار نیومدم ستاره

فقط دارم تحملش می کنم

باهاش زندگی می کنم

درد وقتی از چند ماه بگذره

دیگه درد نیست

مثه وجودت میشه

بخشی از روحت و تنت

درد جدایی از تو هم همین طوره…

خیلی وقته تو وجودمه

از همون روزی که تولد من بود

تا همین روزی که تولد توئه!!!

.

.

.

دوستت دارم

تولد مبارک

و اینکه

شانزده سالگیت هم بالاخره تموم شد

این شونزدهمین سال از دهه ی دوم عمرته ...

هدرش نده

حرومش نکن

و یه چیز دیگه

من آخرش هم نفهمیدم کسی که شانزده سالش تموم میشه

بهش میگن شانزده ساله

یا میگن هفده ساله

به خاطر اینکه هفدهمین سال رو شروع کردی

(کسی اگه می دونه بهم بگه)

در آخر اینکه:

تولدت مبارک ستاره

  

 

What a beautiful day,
It is today,

To think that you were created its your
BIRTHDAY

A pure soul ,with a magical spirit,
A warm nature and a warm heart,

If you were not here, I wouldn’t be here....

I want you know how much that I care!

Happy Birthday to you on this special day,
To a special person who deserves the best
Best wishes to you,
My beautiful king,
I love you so much,
You’re my everything
,

Happy birthday again, on this special day!
I love you to pieces, my darling
 

 

روی زمین نشستم ... زانو هامو جمع کردم توی بغلم ... از اتاق رفته بود بیرون .

 اشکام آروم سرازیر شدن ... سعی کردم صدام به هق هق  تبدیل نشه

برگشت ... رفت جلوی آینه ... پشتم بهش بود ...

- اینجوری از مهمونت خداحافظی میکنی ؟

جوابشو ندادم !

برگشت نگاهم کرد ... سنگینی نگاهشو حس کردم ... اما به روم نیاوردم ... اومد طرفم ...

بازوهام رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد ... حوصله ی هیچ کاری نداشتم حتی راه رفتن !

منو نشوند روی صندلی ... خودشم جلوی پام روی زمین نشست ...

گریه میکردم ... بی صدا اشک میریختم ...

 احساس می کردم هرچی بیشتر اشک میریزم بیشتر می سوزم ...

 لبامو غنچه کردم و مثل یه بچه ی مظلوم نگاهش کردم ...

 اونم بغلم کرد و منو نشوند روبه روی خودش روی زمین 

( عاشق این قدرت و نیروش بودم ... اون کسی بود که این احساس را که قدرت دارد در من به وجود می آورد و حس میکردم هر تصمیمی میگیرد درست است ! )

دوباره اون شد مثل یه ستاره  مهربون و صبور و من یه بچه ی لج باز و اخمو ...

بازم گریه کردم ... 

- میشه بپرسم چرا گریه می کنی ؟؟؟

لحنش مهربون بود ... این یعنی آشتی ! بازم گریه کردم ... اشکام دست خودم نبودن ...

بغلم کرد ... دستامو گرفت ... دستاش داغ بود گرمایی که تا عمق وجودم نفوذ کرد ...

 شایدم دستای من خیلی سرد بودن ... دیگه به هق هق افتادم ... محکمتر فشارم داد !

- گریه نکن !   

-خب توهم نرو !

- نرم دیرم میشه !

- تموم شد ؟

- نه گلم ... مگه برای تو تموم شد ؟

- با تمام وجودم گفتم : نه هرگز !

زل زد بهم ... گفتم : چیه دیوونه ندیدی ؟

- نه فرشتمو ندیدم ...

جوابشو ندادم ... اما تو دلم گفتم ... تو هم قبله گاه منی ... می پرستمت فرمانروای با شرافت من !

گفت پس گریه نکن ...

- باشه . پس توهم منو ببخش به خاطر تموم بدی هایم !

فقط نگاهم کرد ... نمیدونم بخشید یا نه ؟!

اما آخرشم رفت ...

حالا من تنها شده بودم و حالا حالاها فرصت داشتم بشینم و زار زار گریه کنم ...

 

پ.ن1: قرار بود مهمونی بگیری منم دعوت کنی...یادته ؟

پ.ن2: خیلی دلم میخواست میتونستم فقط یه تبریک بهت بگم.

پ.ن3: همیشه گفتم شب تولدت هر آرزویی کنی برآورده میشه.

پ.ن4: از ته دلم میخوام که روحت شاد باشه هرجای بهشت که هستی ،با هرکی!

پ.ن5: من همیشه عاشقت می مونم تا بیام پیشت.

پ.ن6: تولدت مبارک فرمانروای با شرافتم.

پ.ن7: دوستت دارم........

| نظرات 2 | 4:51 PM شنبه، 12 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: آرمان يگانه | موضوع: درد دل


 

| (نظر بدهید.) | 4:38 PM شنبه، 12 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: آرمان يگانه | موضوع: کارت پستال


 

خدایا....

آبروي مرا به توانگري نگه دار، و ارزش مرا به تنگدستي از بين مبر که ناچار شوم از روزي

 خواران تو روزي خواهم، و از آفريدگان بدکارت مهرباني جويم، و به ستايش آن کس که به من

 ببخشايد گرفتار آيم، و به بدگويي آن کس که به من کمک نکند ناچار شوم...

نهج البلاغه، خطبه 216

آرام باش، توکل کن ،تفکر کن، سپس آستینها را بالا بزن، آنگاه دستان خدا را می بینی که پیش

 از تو دست به کار شده اند.

| نظرات 3 | 1:03 PM جمعه، 11 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: آرمان يگانه | موضوع: درد دل


 

| نظرات 4 | 3:37 PM پنجشنبه، 10 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: آرمان يگانه | موضوع: کارت پستال


 حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم ...

| (نظر بدهید.) | 5:23 PM دوشنبه، 7 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: آرمان يگانه | موضوع: شعر